پست بیست و یکم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:28
حال این روزهایم، حالِ مینای کنعان است. همانقدر وابستگی، همانقدر دل کندن، همانقدر دور و غریب، همانقدر آشنا، همانقدر بلاتکلیف وسردر گم ...
پست هفدهم
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 19:43
ساعت ده بلیط دارم :) امشب تا صبح وقت دارم دزیره رو بخونم ...
پست شانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 1:29
من دوست دارم که لحظه شماری کنم برای برداشتن قدم های محکم در خیابان های این شهر وقتی صبح ها باید مسافتی را تا دانشگاه پیاده بروم من دوست دارم لحظه شماری کنم برای روز های دوشنبه و کلاس نویسندگی ... برای خندیدن هایی که کسی نمیتواند مانع آن ها شود . من دوست دارم لحظه شماری کنم برای عصر ها برای برگشتن به...
پست پانزدهم
-
تاریخ: 1395/7/16 ساعت: 6:52
چند شبه هر شب گوش میدم :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart...
پست سیزدهم
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 4:02
یه جوری شدم که خودم تصمیم میگیرم که وقتی از خواب پا میشم حالم خوب باشه یابد . از عمد حالمو میتونم بد کنم یا نه بذارم همونجوری خوب باشه . خیلی خوبه آدم بتونه خودشو کنترل کنه و مدیریت اما یه وقتا حس میکنه داره ماشینی جلو میره . دیشب شب آخری بود که مامان بابا اینجا بودن ، نمیتونستم قبول کنم که عادی باش...
پست چهاردهم
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 4:02
امروز هم کلاس صبح خواب موندم :| این یکی عمدی نبود واقعا . شبا که تا دیروقت سر و صدای این دسته هاس اصلا نمیتونم زود بخوابم و از اون ور صبح خواب میمونم . ولی خب به جاش بخش دومشو رفتم و در کل اینکه عقب نموندم از درس پنج واحدی مزخرف بازی سازی :| ولی از صبحش هرکی میدید منو میگفت چرا عصبانی ؟ چرا بی حوصله...
پست سوم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:15
یه وقت هایی انقدر عاشق همه چی زندگی میشم که از آب خوردن عادی هم میترسم که نکنه بپره تو گلوم و چند تا سرفه با خفگی و هیچکسم نباشه بزنه پشت سرم و تو چند ثانیه همه چی تموم شه . به طرز عجیبی از مرگ میترسم . انقدر آرزو و رویاهای کوچیک و بزرگ دارم که وقتی بهشون فکر میکنم این ترس میوفته به جونم که نکنه نشه...
پست چهارم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:14
احساس میکنم از یه تبعید دو سال ِ برگشتم ، اینجارو دوست دارم چون توش ردپای آدمارو میبینم . آمار نشون میده فلان روز فلان نفر اومدن اینجا . واسم با ارزشه و دوسش دارم . حس میکنم دنیای وبلاگ نویسیم دوباره داره جون میگیره . حس میکنم لازم نیست خیلی از فکرارو تو سرم نگه دارم و فکر کنم فقط منحصر به منن . وقت...
پست ششم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:14
دوباره آخر تابستون و شهریور و دلتنگی شروع شد . بستن وسایل و برگشتن به شهر غریب ... سه ساله بهترین ماه زندگیم همش با دلتنگی میگذره :(
پست هفتم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:14
صحنه اول : چشم باز میکنم و خونه 70 متر را پر از آدم میبینم . هر دو عمه عزیز نا ملاحظه گر که با هم تصمیم گرفتن بیان تهران . منی که به شدت متفرم از شلوغی، مجبورم روزهای آخر استراحت تابستونی را با همهمه و بی نظمی سپری کنم . اتاقم پر از چمدون و کمد لباسا بهم ریخته ... صحنه دوم : جمع کردن وسایلم و زمزمه ...
پست یازدهم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:14
خیلی وقته احساس میکنم از خودم دور افتادم . البته خیلی وقت که تقریبا یک ماه . و یکم اذیت کننده است . این باعث میشه از بزرگ شدن بترسم . از قرار گرفتن در مسیری که خیلی جاها خودت خودت را گم کنی . یک ماهی میشه که موسیقی گوش ندادم . یک ماهی میشه که کتاب دزیره را خریدم ولی بیشتر از ده صفحه نخوانده ام . یک ...
پست دوازدهم
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 1:14
گاهی وقت ها تحت تاثیر عواملی ، یک موجی از طرفداری ها شکل میگیرد که گاهی به علت اعتماد به نفس بالای ارائه دهنده این موج در ترویج عقاید ، درصد خطا و اشتباه به نظر صفر میرسد . اما در بین کسانی که صرفا از روی علاقه به این اشخاص یا این موج پر طرفدار ، اعلام نظر مثبت و طرفداری میکنند ، افرادی هم وجود دارن...