پست چهلم
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
کافیه آدم به یک باور برسه تا همه ی اتفاق ها و انرژی های بد اطرافیان را نادیده بگیره . البته گاهی هم یه غریزه های درونی آدم فعال میشن که میتونن خوب باشن یا بد . مثلا کسی که حسودی ذاتشه نمیتونه اون را از بین ببره ولی خب اگر اصلاح طل
پست چهل و یکم
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
وقتی که یکی میگه حالم خوب نیست و میپرسیم چرا، اگه بگه نمیدونم معمولا مجاب نمیشیم و سمج پیله میکنیم که بگو ببینم چته. میگه نمیدونم ، واقعا نمیدونم. ما میگیم مگه میشه آدم ندونه چشه؟! خب بله واقعا میشه. گاهی آدم دچار کرختی و
پست چهل و دوم
-
تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
دلم میخواست هیچی ننویسم ، تا وقتی که بتونم خوب باشم، بتونم کاری کنم اوضاع خوب باشه ، اما نمیشه بیخیالی فقط یه لفظه ، وقتی درد داری وقتی بدنت سر بشه از درد وقتی دعا دعا کنی اوضاع درست باشه وقتی میبینی هیچکدوم از اینا جواب نمیده از
پست سی و یکم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
دل ضعفه گرفتم از دلتنگی :| :(
پست سی و دوم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
یادم رفته چطور میشه زندگی کرد... یادم رفته چطور میشه عاشقی کرد...یادم رفته چطور میشه کار کرد و خسته بود و تا صبح حرف زد... یادم رفته چطور میشه دوست داشت حتی...در استانه آلزایمر شدگی هستم. از فردا میخواهم دوباره شاد باشم می خواهم بروم کارهایی را بکنم که دوست دارم به من چه که دیگران چطور فکر میکنند.مگ...
پست سی و سوم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
من نه به انداره همه حرفام تلخم،نه به اندازه گله هام غمگین،من فقط یه *تو* در زندگیم داشتم . همین تو که از جنس شنیدن هایی...
پست سی و چهارم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
عجب حوصله ای داشتیم ما ! می نشستیم پای کامپیوتر و کلی علاف میشدیم تا به اینترنت دایال آپ وصل شویم ! بعد می رفتیم توی وبلاگمان و نیم ساعت تِق تِق تایپ می کردیم و پست می گذاشتیم ؛ بعد هی تند تند کامنت هایمان را چک می کردیم ببینیم فلانی کامنت می گذارد ؟ یعنی چه می گوید ؟ عالمی داشتیم برای خودمان ... تو...
پست سی و پنجم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
یه دوستی داشتم که میگفت میدونی دلم چی میخواد ؟ میدونی ماها چرا حالمون خوب نمیشه ؟ چون حال دلمون خوب نیست . یه مشت آدم با پروفایل های فیک جمع شدیم اینجا ادعای روشنفکری داره خفمون میکنه ، استاتوس های خفن میذاریم تویتر عضو میشیم ، خیلی هم صمیمی شیم با همین اسما قرار مدار میذاریم که به روز بالاخره تو یه...
پست سی و ششم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
گفت همه ما می دانیم که روزی می میریم ولی باور نداریم!گفتم پس او می داند که دوستش دارم ولی باور ندارد ...می شود خیلی چیز ها را دانست ولی باور نداشت ! #مانگ_میرزایی
پست سی و هفتم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
چقدر دلم برای پیام های "خوبی ؟" تو اس ام اس ها تنگ شده . الان تا وقتی نبینیم کسی آنلاین هست یا نه بهش پیام نمیدیم که . تازه اگر بدیم ...
پست سی و هشتم
-
تاریخ: 1395/10/17 ساعت: 1:45
حالا مهم نیست که سال نو میلادی باشه یا عید نوروز یا هرچی ، مهم اینه یه روز از زندگی آدم تصمیم بگیره اون شنبه ای که همیشه منتظرش بوده تا خیلی کار هارو انجام بده را پیدا کنه . امروز برای من همون روز شنبه است که حداقل اگه خیلی نسبت به خودم بی رحم نباشم، این چهار سال گمش کرده بودم ، هی باشه واسه فردا و ...
پست بیست و دوم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
دو هفته پیش سر کلاس نویسندگی با این متن تشویق شدم . تشویقی که باید باعث میشد بیشتر مخم کار بیوفته و بنویسم . ولی دقیقا از همون موقع تو حجمی از آشفتگی ها گم شدم که معلوم نیست کی و کجا ازش بیرون بیام . با زلزله ای که چند روز پیش هم اومد و سر صبحی قلبم اومد تو دهنم هم هیچی عوض نشد . من همچنان سردرگم بی...
پست بیست و سوم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
تمرین این هفته کلاس نویسندگی نوشتن سه خاطره یا همان روزنوشت هست . هرچی این مدت برایماتفاق افتاده را در ذهنم بالا و پایین میکنم . اگر بخواهم بنویسمشان از صد برگ هم بیشتر میشود . اما نمیدانم که این چه مانعی است که چند وقتی است مقابل ایست بازرسی افکارم گذاشته اند که نمیگذارد از مرز مغزم خارج شوند و پا ...
پست بیست و چهارم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
با این فکر که اول هفته را با انرژی شروع کن و تا آخر هفته به تمامی برنامه هایی که داشتی مرتب رسیدگی کن شنبه را شروع کردم . اینکه اهمیت ندهم اگر همه دوستانم الان در جایگاهی هستند که حداقل وقتی را پوچ از دست نمیدهد . کلاس زبان میروند ، رانندگی یاد میگیرند با خانواده جایی مهمان دعوت میشوند و حالشان خوب ...
پست بیست و پنجم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
هرچه قدر هم آدم بلند پروازی باشم توقع ام از خوشبختی را هیچ وقت پرواز نمیدهم . میگذارمش لا به لای آلبوم های قدیمی بماند همانقدر ساده . مثل همان وقتی که برف آمده باشد و بروی اتاق دخترت و کنارش روی تخت دراز بکشی و پتو را رویش مرتب کنی و آرام چشمانش را باز کند خمار خمار نگاهت کند، آنوقت که بگویی هیسس بر...
پست بیست و ششم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
از اینکه آخر هفته است و میبینم که سالمم و هنوز اتفاق جانی رخ نداده خداروشکر میکنم :)) هیچوقت تا این اندازه تو عمرم بد شانس و گند بالا بیار نبودم . این هفته به طرز عجیبی طلسم شده بودم که در عرض سه یا چهار دقیقه گند هایی میزدم که دیگه جبران ناپذیر بودن . خورده ریزه هاش که یادم نمونده ولی گنده هاش این ...
پست بیست و هفتم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:45
بعضی آدمها، کتبىاند.آدمهاى کاغذ و قلم.اهل تکست و وب و نوشتن، آدمهاى کلمه.اینها نوشتن را به حرف زدن ترجیح میدهند، اینها آدمها را از لاى کلماتشان بیشتر میفهمند و میشناسند انگار نه اینکه بیشتر لزوماً، بهتر شاید.روبهروى آدمهاى نوشتارى که بنشینید، حرف کمى براى گفتن دارند، مگر اینکه آنقدر حس نزدیک بودن دا...
پست بیست و هشتم
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:44
پست سی ام
-
تاریخ: 1395/10/3 ساعت: 20:44
حالا که ترم ششم دارم میفهمم که اگر خیلی از کلاس هارو مخصوصا کلاس های صبح رو نرفتم ، خوب کاری کردم ، هیچ هم پشیمون نیستم که اگه به جاش تا ظهر خوابیدم ، الان که مثلا سر کلاس انقلاب نشستم چی داره بهم اضافه میشه ! تو دانشگاهی که بهت اجازه برداشتن واحدی غیر از واحدی که خودشون از قبل واسه هر ترم انتخاب می...
پست بیستم
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 18:28
بعد از ده جلسه کلاس گیتار که من فقط پنج جلسه را شرکت کردم و به قول بابام فقط پول هدر دادم هیچوقت فکر نمیکردم که بتونم به موسیقی یا کلاس موسیقی و آواز علاقمند بشم . تا اینکه متوجه شدم چهارشنبه ها بعد از ظهر کلاس موسیقی داریم و موسیقی یک واحد مستقل درسی حساب میشه ! و امروز علاوه بر دوشنبه ها لحظه شمار...