پست سی و پنجم

خرید بک لینک

یه دوستی داشتم که میگفت میدونی دلم چی میخواد ؟ میدونی ماها چرا حالمون خوب نمیشه ؟ چون حال دلمون خوب نیست . یه مشت آدم با پروفایل های فیک جمع شدیم اینجا ادعای روشنفکری داره خفمون میکنه ، استاتوس های خفن میذاریم تویتر عضو میشیم ، خیلی هم صمیمی شیم با همین اسما قرار مدار میذاریم که به روز بالاخره تو یه کافه ای همو ببینیم ، بعدش چی میشه ؟ پسرا پشت سر هم سیگار دود میکنن و دخترا هم میخوان نشون بدن چقدر باهات صمیمی شدن از اون فحشای پسرا دبیرستانی میدن، میمونی همکف . اما میدونی همیشه دلم چی میخواسته ؟ یکی باشه از این قماش نباشه . دستشو بگیرم ببرمش پارک بشونمش رو تاب هلش بدم و بهم بگه چه خبر ازت ؟ منم شروع کنم تموم دردای مردونمو بهش بگم ! نه اینکه غرور نداشته باشم ، نه ولی اونقدری وجودش برام غرور داشته باشه که بتونم راحت کنارش خودمو رها کنم . هلش بدم از امروز براش بگم . از دیروز و روز قبلش ... شالش از سرش بیوفته و موهای مشکیش پخش هوا شه . بوش بخوره بهم و بگم میخوای بازم هلت بدم ؟؟ یادم میبره چقدر سخته این روزام ، اگه یه روز همچین کسی رو داشته باشم .... نداشته باشم نابود میشم نگار ! خودتو بذار جای من ...

راست میگفت ...

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر,پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر, نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 1:45

صفحه بندی