داشتم وسایل جمع میکردم، کارتنارو جلوم چیده بودم و شکستنیارو یکی یکی روزنامه میچیدم، نگاه بابام کردم که پشت سرم نشسته بود . یه لبخند آرومی رو لباش بود، گفتم به چی میخندی ؟ دستمُ گرفت بوسید گفت کیف میکنم از داشتنت ، دیدم صبح بین این شلوغیا اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی موهاتو شونه کردی و مرتب ، خانومی چقدر ... قند تو دلم آب شد ... گفت خوش به حال شوهرت :))) خیالم ازت راحته از زندگی ای که میسازی... رو ابرا بودم. خوشبختی اگه همین نیست پس چیه ؟ میشه عاشق همچین پدری نبود ؟ کاش نا امدیش نکنم هیچوقت ...
پ.ن : چند وقتی سر نزدم بهتون ببخشید خیلی همه چی درهمه :)
ما را در سایت پست دوازدهم دنبال میکنید
برچسب: پنجاه, نویسنده: بازدید: 50