پست پنجاه و ششم

خرید بک لینک

داشتم وسایل جمع میکردم، کارتنارو جلوم چیده بودم و شکستنیارو یکی یکی روزنامه میچیدم، نگاه بابام کردم که پشت سرم نشسته بود . یه لبخند آرومی رو لباش بود، گفتم به چی میخندی ؟ دستمُ گرفت بوسید گفت کیف میکنم از داشتنت ، دیدم صبح بین این شلوغیا اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی موهاتو شونه کردی و مرتب ، خانومی چقدر ... قند تو دلم آب شد ... گفت خوش به حال شوهرت :))) خیالم ازت راحته از زندگی ای که میسازی... رو ابرا بودم. خوشبختی اگه همین نیست پس چیه ؟ میشه عاشق همچین پدری نبود ؟ کاش نا امدیش نکنم هیچوقت ...

پ.ن : چند وقتی سر نزدم بهتون ببخشید خیلی همه چی درهمه :)

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: پنجاه, نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 16:08

صفحه بندی