خرید بک لینک
من اعتراف میکنم که به خودم افتخار میکنم که قدرت دایورت کردن رو روز به روز دارم در خودم بیشتر و ملموس تر حس میکنم . فقط اگه از این ور اون ور به انواع اقسام مختلف دردا نزنه بیرونم که عالی میشه . تا چه حد میتونه وضع خراب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه دل آشوب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه آرامشی نباشه ؟ همون ... ولی در نهایت چاره چیه ؟ مگه غیر اینه که باید زندگی کرد ؟ فقط اینکه ناخداآگاه مادامه مطلب

برچسب: پنجاه, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: يکشنبه 9 مهر 1396 ساعت: 3:44

غرق ترین هم باشی، اون موقع که نگاهش رو یادت بیاد یجوری خودتو نجات میدی که تا ابد زنده بمونی ...

برچسب: پنجاه, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 4:37

داشتم وسایل جمع میکردم، کارتنارو جلوم چیده بودم و شکستنیارو یکی یکی روزنامه میچیدم، نگاه بابام کردم که پشت سرم نشسته بود . یه لبخند آرومی رو لباش بود، گفتم به چی میخندی ؟ دستمُ گرفت بوسید گفت کیف میکنم از داشتنت ، دیدم صبح بین این شلوغیا اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی موهاتو شونه کردی و مرتب ، خانومی چقدر ... قند تو دلم آب شد ... گفت خوش به حال شوهرت :))) خیالم ازت راحته از زندگی ای که میسازی..ادامه مطلب

برچسب: پنجاه, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 16:08

داره تموم میشه ، متفاوت ترین روزای زندگیم ...هم حس خوبی ِ هم بد . یجورایی میشه که یهو ته دلت خالی میشه . از اینکه داری وارد یه دوره جدیدی از زندگیت میشی . از اینکه توقع هات داره از خودت بالاتر میره ، از اینکه داره یه چی به اسم مسوولیت زندگی وصله پیرهنت میشه . مسولیتی که فکر میکنی قواره تنت نباشه و تو تن نحیف زنونه ات حتی جر واجر شه . نگران میشی واسه همه اینا . اما یکم آشفته میشی یکمم پریشون بعدش کادامه مطلب

برچسب: پنجاه, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 16:08

اونجایی که وقتی آدما به هر دلیلی نارحت و عصبانیان،سر بقیه خالی نکنن،اونجایی که از دونسته هاشون دربارت،ازت سواستفاده نکنن،اونجایی که خودشونو با آدمای دیگه زندگیت مقابسه نکنن،اونجایی که کسی به زندگی کسی کاری نداشته باشه،همونجایی که اجازه داری گاهی آروم،گاهی نارحت،گاهی خوشحال،گاهی آشوب باشی و کسی بهت سخت نگیره،همونجا دقیقا همونجا خوده بهشته،دقیقا وسطش.داریم واقعا همچین روزی ؟ مناسبتی: الان دیدم شش رادامه مطلب

برچسب: پنجاه,پنجم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 12:31

دوست داشتن همون حس قشنگیه که وقتی یبار تجربه اش کنی دلت میخاد بارها و بارها تکرار شه ! اما وقتی زمان میگذره میفهمی که فقط یباره ... یباره که کسی میتونه با گرفتن دستات دلت رو زیر و رو کنه ، یک نفره که میتونه تن صداش وقتی اسمت رو صدا میکنه تا ابد توی سرت پرسه بزنه و تکرار شه . فقط همون یباره که میتونی خودت رو تو بغلش امن ترین جای دنیارو رها کنی. عادت نمیکنی هیچوقت و هرموقع که بهت میگه دوست داره دلتادامه مطلب

برچسب: پنجاه,چهارم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 18:18

دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدفعه شوک خیلی بدی بود ، خیلی قبل ترش هم برای خیلی از بچه های دیگه همچین اتفاقی افتاده بود و اما خب به ادامه مطلب

برچسب: پنجاهم, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:43

آدم های عجیبی شده ایم! تصمیم های بالغانه می گیریم، عشق سر راهمان سبز می شود. رفتارهای عاشقانه می کنیم، چراغ های تمام شهر قرمز می شود! مهمانی می رویم، می گوییم، می خندیم، می رقصیم؛ توی راه برگشت اما دلتنگ همان سکوت خانه ی خودمان هستیم. توی سکوت خانه، آنقدر با آرزوها و حسرتهایمان کلنجار می رویم، مشتاقتر از قبل، دوباره برای دورهمی های شلوغ نقشه می کشیم! ما آدم های عصر معاصریم ...آدم های گاه این ور بادامه مطلب

برچسب: پنجاه, نویسنده: باربد مرادی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:43

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 1:46

دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 18:05

از این درد لعنتی به بیست مدل خودکشی فکر کردم از دیشب تا حالا

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: پنجشنبه 5 مرداد 1396 ساعت: 18:05

تو اوج عصبانیت که کم کم دارم سعی میکنم به سکوت تبدیلش کنم ، همیشه به این نتیجه میرسم که یه روزی باید خیلی دور باشم . از همه چیزایی که دوست دارم و از همه کسایی که دوست دارم . انقدری دور بشم که نه من رو زندگی کسی اثر بذارم و نه کسی رو زندگی من . انقدری که این مواقع فکر میکنم نه تنها هیچ ثمره و سودی ندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 17:40

امشب وقتی خیلی عصبانی داشتم کتابخونمو درست میکردم ، یکدفعه حس کردم چقدر دارم سخت میکنم همه چیو ، اینکه زندگی به اندازه کافی بزرگ و پیچیده هست به کنار ، اما اینکه خودم بخوام برای خودم دردسر درست کنم ، یا زندگیمو پیچیده کنم هم بحثش جداس، گاهی که از دست این نگار کمال گرای پیچیده خسته میشم ، دلم میخواد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:39

با دیدن این عکس چه حسی بهتون دست میده؟ :) خودم بعد خوندن نظرای شما احساسمو به این پست اضافه میکنم.

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:39

هم ناراضی باشی و هم راضی خیلی خوبه هم شکر میکنی هم ناشکری :| خدام که ارحم و الراحمین ِ دیگه راهی جز تحملت نداره ^_^ هم شکر که بازم هنوز مریضی های ناجور پاجور نیست ، هم آخه چرا این همه قرص :(

برچسب: نویسنده: باربد مرادی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:39

صفحه بندی