پست پنجاه و نهم - تاریخ: 1396/7/9 ساعت: 3:44
من اعتراف میکنم که به خودم افتخار میکنم که قدرت دایورت کردن رو روز به روز دارم در خودم بیشتر و ملموس تر حس میکنم . فقط اگه از این ور اون ور به انواع اقسام مختلف دردا نزنه بیرونم که عالی میشه . تا چه حد میتونه وضع خراب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه دل آشوب باشه ؟ همون قدر ... تا چه حد میتونه آر...
پست پنجاه و هشتم - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 4:37
غرق ترین هم باشی، اون موقع که نگاهش رو یادت بیاد یجوری خودتو نجات میدی که تا ابد زنده بمونی ...
پست پنجاه و ششم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 16:08
داشتم وسایل جمع میکردم، کارتنارو جلوم چیده بودم و شکستنیارو یکی یکی روزنامه میچیدم، نگاه بابام کردم که پشت سرم نشسته بود . یه لبخند آرومی رو لباش بود، گفتم به چی میخندی ؟ دستمُ گرفت بوسید گفت کیف میکنم از داشتنت ، دیدم صبح بین این شلوغیا اولین کاری که کردی وقتی بیدار شدی موهاتو شونه کردی و مرتب ، خا...
پست پنجاه و هفتم - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 16:08
داره تموم میشه ، متفاوت ترین روزای زندگیم ...هم حس خوبی ِ هم بد . یجورایی میشه که یهو ته دلت خالی میشه . از اینکه داری وارد یه دوره جدیدی از زندگیت میشی . از اینکه توقع هات داره از خودت بالاتر میره ، از اینکه داره یه چی به اسم مسوولیت زندگی وصله پیرهنت میشه . مسولیتی که فکر میکنی قواره تنت نباشه و ت...
پست پنجاه و پنجم - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 12:31
اونجایی که وقتی آدما به هر دلیلی نارحت و عصبانیان،سر بقیه خالی نکنن،اونجایی که از دونسته هاشون دربارت،ازت سواستفاده نکنن،اونجایی که خودشونو با آدمای دیگه زندگیت مقابسه نکنن،اونجایی که کسی به زندگی کسی کاری نداشته باشه،همونجایی که اجازه داری گاهی آروم،گاهی نارحت،گاهی خوشحال،گاهی آشوب باشی و کسی بهت س...
پست پنجاه و چهارم - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 18:18
دوست داشتن همون حس قشنگیه که وقتی یبار تجربه اش کنی دلت میخاد بارها و بارها تکرار شه ! اما وقتی زمان میگذره میفهمی که فقط یباره ... یباره که کسی میتونه با گرفتن دستات دلت رو زیر و رو کنه ، یک نفره که میتونه تن صداش وقتی اسمت رو صدا میکنه تا ابد توی سرت پرسه بزنه و تکرار شه . فقط همون یباره که میتونی...
پست پنجاهم - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:43
دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدفع...
پست پنجاه و سوم - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:43
آدم های عجیبی شده ایم! تصمیم های بالغانه می گیریم، عشق سر راهمان سبز می شود. رفتارهای عاشقانه می کنیم، چراغ های تمام شهر قرمز می شود! مهمانی می رویم، می گوییم، می خندیم، می رقصیم؛ توی راه برگشت اما دلتنگ همان سکوت خانه ی خودمان هستیم. توی سکوت خانه، آنقدر با آرزوها و حسرتهایمان کلنجار می رویم، مشتاق...
پست پنجاه و دوم - تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 1:46
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آتنا و کودکی من ( پست پنجاهم) - تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 18:05
دلم میخواست این حرفا و نتایجی که میگیرم از پس این فکرای درهم برهم از روی هیجان و احساسات ِ زنانه نباشه . و یه تصمیم درست و منطقی مطابق با زمان و شرایط حال باشه که تا روزی که به نتیجه دیگه ای نرسیدم بهش پایبند باشم و اصلا بهم کمک کنه که بتونم نظرمو برگردونم . قصه ی آتنا و اتفاقایی که براش افتاد یکدف
پست پنجاه و یکم - تاریخ: 1396/5/5 ساعت: 18:05
از این درد لعنتی به بیست مدل خودکشی فکر کردم از دیشب تا حالا
پست چهل و نهم - تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 17:40
تو اوج عصبانیت که کم کم دارم سعی میکنم به سکوت تبدیلش کنم ، همیشه به این نتیجه میرسم که یه روزی باید خیلی دور باشم . از همه چیزایی که دوست دارم و از همه کسایی که دوست دارم . انقدری دور بشم که نه من رو زندگی کسی اثر بذارم و نه کسی رو زندگی من . انقدری که این مواقع فکر میکنم نه تنها هیچ ثمره و سودی ند
پست چهل و ششم - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:39
امشب وقتی خیلی عصبانی داشتم کتابخونمو درست میکردم ، یکدفعه حس کردم چقدر دارم سخت میکنم همه چیو ، اینکه زندگی به اندازه کافی بزرگ و پیچیده هست به کنار ، اما اینکه خودم بخوام برای خودم دردسر درست کنم ، یا زندگیمو پیچیده کنم هم بحثش جداس، گاهی که از دست این نگار کمال گرای پیچیده خسته میشم ، دلم میخواد
پست چهل و هفتم - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:39
با دیدن این عکس چه حسی بهتون دست میده؟ :) خودم بعد خوندن نظرای شما احساسمو به این پست اضافه میکنم.
پست چهل و هشتم - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 19:39
هم ناراضی باشی و هم راضی خیلی خوبه هم شکر میکنی هم ناشکری :| خدام که ارحم و الراحمین ِ دیگه راهی جز تحملت نداره ^_^ هم شکر که بازم هنوز مریضی های ناجور پاجور نیست ، هم آخه چرا این همه قرص :(
پست چهل و پنجم - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 2:03
بالاخره تموم شد . سه سال و نیم زندگی تو شهر غریب ، تجربه کردن انواع اقسام چالش ها . و من الان تا موقعی که رسما دفاع کنم و تسویه کنم و مدرکمو بگیرم برای دولت یک بیکار باشی محسوب میشم :)) ولی ایشالا تا اسفند اگر عمری باشه و زنده باشم میشم خانوم کارشناس مالتی مدیا که هرچی که بگی باید از دستش بربیاد :/
پست چهل و چهارم - تاریخ: 1396/1/15 ساعت: 8:48
سلام عیدتون مبارک :) ممنونم از تبریکاتون که نشون میده چقدر مهربون و با محبتید :) ولی من نت درست حسابی نداشتم که بتونم بلاگ بیام برای همین تبریک دیر شد :دی از ته دل برای همتون ارزوهای خوب میکنم و امیدوارم سال خوبی داشته باشید . عید امسال یه عید معمولی نبود واقعا هیجان انگیز ترین و غیرمنتظره ترین اتف
موقت - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 21:36
زندگی امشب خیلی پوچ تر از اونه که بخوام منتظر روزایخوبش باشم که هیچوقت هم نمیاد
پست چهل و سوم - تاریخ: 1395/12/24 ساعت: 12:31
عید یعنی شستن شیشه ها از پشتش دیدن شکوفه های تازه جوونه زده تو حیاط ، یعنی شستن فرش و روش سر خوردن و خیس شدن ، یعنی وقتی که لباسای نازک و خنک از بقچه دربیان ، عید همون موقعس که سر و کله ماهی قرمزا تو دست بچه ها تو کیسه پیدا میشه . عید یعنی بوی سمنو تازه بوی سبزه . عید همون عیده هنوز ، هنوزم درخت ت
پست سی و نهم - تاریخ: 1395/12/21 ساعت: 5:33
خب همیشه که نمیتونم همون دختری باشم که عاشق توت فرنگی و روزای شهریوره ، اون دختری که همیشه میخنده و شاده و خوش برخورده ، همیشه که نمیتونم سر و وضع خوب داشته باشم و چشام بخنده ، گاهی هم به جای توت فرنگی تو روزای سرد زمستون فقط میش

برچسب‌های مرتبط

پست سی و یکم رمان سیگار شکلاتی | پست سی و یکم رمان وحشی اما دلبر | پست سی و سوم رمان سیگار شکلاتی | پست سی و دوم رمان وحشی اما دلبر | پست سی و چهارم رمان وحشی اما دلبر | پست سی و پنجم رمان وحشی اما دلبر | پست سي وپنجم رمان وحشي امادلبر | صورتکها پست سی و ششم | صورتکها پست سی و هشتم | پست بیست و دوم رمان صورتکها