پست چهل و پنجم

خرید بک لینک

بالاخره تموم شد . سه سال و نیم زندگی تو شهر غریب ، تجربه کردن انواع اقسام چالش ها . و من الان تا موقعی که رسما دفاع کنم و تسویه کنم و مدرکمو بگیرم برای دولت یک بیکار باشی محسوب میشم :)) ولی ایشالا تا اسفند اگر عمری باشه و زنده باشم میشم خانوم کارشناس مالتی مدیا که هرچی که بگی باید از دستش بربیاد :/ بازی بسازه ، انیمیشن بسازه ، عکاسی کنه ، واقعیت مجازی کار کنه ، سایت بسازه ، گاها دیده شده حتی طراحی داخلی هم باید انجام بده :)) بله یه همچین رشته ی پر و پیمانه ای داریم ما ^_^ چهار سال پیش که تو همچین روزایی دغدغه کنکور ریاضی را داشتم هیچوقت فکر نمیکردم که سر از دانشگاه هنر دربیارم ، ولی خب از اونجایی که خدا همیشه منو دوست داشته و حواسش وقتایی که حتی خودم به ته دلم نبوده ، بوده . بعد از کنکور سخت ریاضی که خودم ازش راضی نبودم و داشتم به زوال میرفتم با رتبه ای که انتظارشو نداشتم این شد که تابستون برای استراحت رفتم پیش خانواده پدری و تا انتخاب رشته همونجا موندم . دیروز یه حرف قشنگی شنیدم که میگفت اینکه بگیم طرف خیلی شانسش خوبه اشتباهه و اصلا وجود نداره همچین چیزی، بلکه او آدم شایستگی شانس را داشته ، یعنی اینکه وقتی یه پیشامدی که باب میل ماس بهمون سر میزنه این ماییم که باید باهوش باشیم درو باز کنیم و به داخل دعوتش کنیم تا زندگیمون را زیر و رو کنه :) و اون شایستگی را من چهار سال پیش تو یه شب تابستونی خونه عمم به دست آوردم :)) موقع انتخاب رشته ... و با دیدن اسم رشته چندرسانه ای در آخر دفترچه راهنمای انتخاب رشته ♥ هیچوقت یادم نمیره اون شب و روزای بعد از اونو تا روزی که مطمئن شم من تو اون داشنگاه و اون رشته قبول میشم چقدر استرس کشیدم ، یکبار تو عمرم اگه تا به حال استرس داشتم همون دوره بوده ، حتی برای کنکور هم اینقدر استرس نداشتم . اول نتیجه قبولیه اولیه اومد که حس میکردم دنیارو بهم دادن وقتی اسم دانشگاه هنر .. رو دیدم ، بعد باید میرفتم برای مصاحبه ، خیلی سخت بود برای منی که تا حالا هیچ مصاحبه ای نه خودم داده بودم نه خانوادم :)) ولی بازم خدا اون روز بهم کمک کرد و با اعتماد به نفسی مثال زدنی اولین نفر مصاحبه شدم و خیلی از خودم راضی بودم ،با این حال تا روزی که جواب قبولی صد در صدیم بیاد به خدا التماس میکردم و خیلی روزای بدی را گذروندم . ولی بالاخره جواب اومد و من به اون دانشگاه خوشگل رسیدم ^_^ هیچ به اینکه از خونه و خانواده دور میشم و قراره چند سال تنها زندگی کنم فکر نکرده بودم . دو سال اول خوابگاه بودم اگه خوشبین نگاه کنم فقط تنها خوبیش آشنا شدن با آدمای مختلف از شهرای مختلف بود ولی نگم از سختی های خوابگاه دخترونه و خرج هزینه هاش ... یک سال و نیم دیگه ای که مونده بود را خونه دانشجویی داشتم ، تو این مدت سه تا خونه عوض کردم که دو تای اولی اصلا خونه حساب نمیشد :)) از حموم کردن تو حیاط تو زمستون یه شهر سردسیری تا نم کشیدن فرش و رخت خوابا تو یه خونه زیرزمینی و تحمل یه همخونه ای که هیچ وجه تشابهی باهم نداشتیم . ولی از مهر پارسال مامانم از اون وضعیت وحشتناک خونه کرم زده نجاتم داد و منو گذاشت وسط بهشت :)) تا عمر دارم یادم نمیره . این مدت آسایش و آرامش و زندگی تنهای دلبخواهی رو تجربه کردم ، روزا و شبایی که هرجوری که خودم دلم خواست گذروندم . خلوت و آرامشی که خودم برای خودم فراهمش کردم . فرصت خوندن کتاب هایی که شاید از این به بعد یکم سخت تر باشه که تو این مشغله زندگی بشه براش وقت گذاشت . بهم ثابت شد که از پس زندگی برمیام . و فهمیدم که چقدر زندگیمو دوست دارم . صبر و آرامش مهم ترین نتیجه و جوابی بود که من از اون شهر و از این چهار سال گرفتم . و از این به بعد زندگیم را باهاش میسازم و قشنگ ترش میکنم و به این جمله اعتقاد پیدا کردم که میشه حالمون خوب باشه و روزای خوب تو راهه :)

پ.ن : مرسی که بودین این مدت که نبودم :)) :*

پست دوازدهم...

ما را در سایت پست دوازدهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: پنجشنبه 15 تير 1396 ساعت: 2:03

صفحه بندی